تبليغاتX
علی رحیمی...گِل



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 16:16 روز دوشنبه دوم آذر 1388

«خدا یک مفهوم است؟»

یک  عمر دل از گلایه پرهیز نمود              صد بار بیافتاد و ولی خیز نمود

این جام جنونی که لبالب شده بود          یک قطرۀ خون چکید و لبریز نمود    

 

مدتی قبل و کمی بعد تر از سرکوبی شدید معترضان  به نتایج انتخابات

توسط چماقداران نظام در یک ماجرای کاملا بی ربط به این جریانات من

هم مورد ضرب و شتم یکی از همین مزدوران قرار گرفتم.

اون گردن کلفت که هیکلش دو برابر من بود و انگار اینقدر در اون روزها

 به مردم بیچارۀ معترض تاخته بود که دچار حیوانیت محض شده بود. در

 حالی که من کاملا تسیلم شده بودم آنچنان به سمت من حمله ور

 شد که چند نفر از مردمی که برای حمایت از من قصد داشتن جلویش

را بگیرند را هم به زمین زد و وقتی  به من رسید با باتوم برقی ...........

 بگذریم .

جای اون ضرب و شتم روی بدنم بعد از مدتی خوب شد اما روی دلم هم

چنان باقیست و..........

بگذار صادقانه بگویم برایتان

در کار این زمانه به بن بست خورده ام

از آسمان و زمین، از تمام خلق

حس میکنم که از همه رو دست خورده ام

دنیا سرای بیخردان است و جاهلان

گویا من هم به این همه پیوست خورده ام

خوردم چه بی هوا و نفهمیدم از کجا

شاید از این خدای یکسره مست خورده ام

ورزیده آلتیست که عمری به کام ماست

آری که من از کودکیم شست خورده ام

این اعتراف تلخ ولی صادقانه ایست

در این نبرد با فسانه شکست خورده ام

دیدم گِلی که بیضه به دندان گرفته بود

گفت هرچه خورده ام همه زین پست خورده ام

علی رحیمی«گِل»

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 13:41 روز سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

«خدا یک مفهوم است»

از صدای قدمت کوه وقاری به گمانم

پادشاهی و به دنبال شکاری به گمانم

یا نه، انگار صدای نفسی خسته شنیدم

نکند دزدی و در حال فراری به گمانم

انتهای نفست حزن غریبی شده پنهان

از چه ای غمزده بی تاب و قراری به گمانم

شاید آن باده گساری که کنون توبه نمودی

از فراق می و معشوق خماری به گمانم

از سلامی که شنیدی و جوابی که ندادی

حتمن از اهل همین کوی و دیاری به گمانم

نفسی تازه کن و پیش من غمزده بنشین

ای که زین مرحله جویای گداری به گمانم

گذرت سوی خرابات بیافتاده ، فلانی !؟

همچو من باخته هستی به قماری به گمانم

دلبری بود که با غیر منش هم نفسی بود

نکند داده پیامی به من آری  به گمانم

زین شتابی که از این راه تو در حال عبوری

یا دوان هستی و یا آنکه سواری به گمانم

به گمانم که مرا هیچ ندیدی و گذشتی

پس تو هم مثل منی، چشم نداری به گمانم

در دل شعر تو حرفیست که بی پرده نگویی

گِل بیچاره تو هم تحت فشاری به گمانم

 

 علی رحیمی «گِل»





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 22:17 روز سه شنبه دوازدهم آبان 1388

«خدا یک مفهوم است»

یک نامه سری بنوشتم به خداوند

او هم به جوابیۀ من نامه فرستاد

بنوشتم از این ظلمت عریان و برهنه

گفتا که بپوشان و مرا جامه فرستاد

گفتم که دوایی بده آشوب جهان را

یک پادشه جابر و خود کامه فرستاد

گفتم به چه سان جان حریصان بشود سیر

مقدار زیادی کره و خامه فرستاد

گفتم به جهان قحطی اندیشه و علم است

از جیب کنارش دو سه علامه فرستاد

گفتم که نشانم بده ابزار خداییت

نعلین و عبا و سیه عمامه فرستاد!

گفتم تو کریما به گِل آن ده که همان به

یک شرت مامان دوز و دو پیژامه فرستاد

گفتم بشود وحی  به من هم بفرستی

آن لحظه بخندید و همین چامه فرستاد

 

علی رحیمی«گِل»





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 22:30 روز دوشنبه چهارم آبان 1388

«خدا یک مفهوم است»

هر که بخندد کتکش می زنند

با لگد و مشت و چکش می زنند

هر که بگیرد سر روراستی

از سر احسا ن کلکش می زنند

دست نیازی که بگردد دراز

ترکه برای کمکش می زنند

گر چه مَلِک را نرسد زورشان

سنگ به بال مَلَکش می زنند

سقف فلک خورده شکافی عمیق

چسب به روی ترکش می زنند

گر چه بسی شور شد این آششان

لیک هنوز هم نمکش می زنند

دیده ببندیم که بیننده را

تیر بر آن مردمکش می زنند

اهل خِرد را همه نا بخردان

حُکم ز سوی فلکش می زنند

چون که بکُشتند سپس آتشی

بر همۀ ما ترکش می زنند

سنگ محک را تو بگو ای عزیز

با چه طریقی محکش می زنند

بر دل گِل زخم زدندی ، قبول

از چه دمادم نمکش می زنند

 

علی رحیمی «گِل»

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 2:5 روز سه شنبه چهاردهم مهر 1388

«خدا یک مفهوم است»

یک نفر دیدم که او بدبختیش همواره بود

او به معنای دقیق و کاملش بیچاره بود

بچه هایش یک به یک کور و شل و معلول و چل

مادرش لکاته بود و همسرش لجاره بود

آنقدر نامردمان او را زمینش می زدند

جامه اش که هیچ، زیر ِ جامه اش هم پاره بود

در لغت او را اگر مستاجرش می خوانده اند

از حقیقت نگذریم او کاملا آواره بود

لیک با این حجم بدبختی و این بیچارگی

پشت بامش مملو از دیش و پر از مه واره بود

روز و شب لم داده بود و تخمه اش هم روبراه

عاشق کانال های صحنه دار و " آره " بود

سیخ و سنجاقش به راه و منقلش پر دود و دم

گر چه تفریحی ، ولی تفریح او همواره بود

یک شبی پیشم نشست و سفرۀ دل باز کرد

این من ِ بیچاره را با درد خود انباز کرد

گفت گر پشتم کسی حرف از مخدر می زند

گوش بر حرفش نده آن بی شرف زر می زند

گفت من بازی کنی خوبم ولی خود شاهدی

زندگی همواره در بازیمان جر می زند

دست خود را سوی هر کاری در اینجا می بریم

یک نفر می آید و در کار ما  تر می زند

آن زن مشتی حسن را دیده ای در هر طرف

حرف مردم را همی با عشوه و قِر می زند

آمده پیش عیالم گفته من را دیده است

روی بام خانه......، خیلی این زَنک ور می زند!

این خدا هم ایولش باشد فقط بنشسته است

حد میان مردم دیندار و کافر می زند

عاقبت دارد خدایی کردن هم یک شیوه ای

این سخن را حاج عزیزالله شاتر می زند

..........

ساعتی می رفت و اما شکوه اش پایان نداشت

شاکی از هر چیز و هر کس بود، این و آن نداشت

با خودم گفتم عجب دنیای بی رحمی شده

هر که می بینی به یک شکلی از او زخمی شده

یادم آمد از دو روزی پیش و در جایی دگر

جور دیگر شکوه هایی و سخن هایی دگر

برج سازی را بدیدم خوش لباس و مایه دار

گفتم این دیگر به درد و غصه ها دارد چه کار

یک شبی پیشم نشست و سفره دل باز کرد

در کمال حیرت او هم شکوه ای آغاز کرد

گفت دیشب همسرم گفتا به من « آقا یدی*

دیگه من دوسَت نمی دارم شما خیلی بدی

ده دقیقه منتظر بودم شد اعصابم خراب

من به تو مشکوک گردیدم، چرا دیر آمدی؟

شوهر شمسی برایش گفته ویلا می خرد

خُب نمی مُردی تو هم ویلا به نامم می زدی»

مسخره فکر کرده من مانند بابایش خرم

تا رَوَم آسان به زیر بار هر جور بایدی

این ز وضع خانه و آن هم ز اوضاع معاش

برج می سازی ولی با بهرۀ ده درصدی!

من که کم آوردم و طاقت ندارم جان تو

کاش ای خورشید بخت از مشرقم سر می زدی

............!

العجب در روزگار ما به هر کس می رسی

هی شکایت می کند از دست چیزی یا کسی

این میان پس من چرا شاکی نباشم ای رفیق

حال من می گویمت تا گوش بنمایی دقیق

من، گِلی نا پخته، قانوناً شکایت می کنم

البته خُب جانب حق را رعایت می کنم

ای بشر، فرزند آدم از شما من شاکیم

با شما هستم، شما، پس فکر کردی با کیم؟

ای که از هر چیز و هر آدم شکایت می کنی

آنقدر داغی که از عالم شکایت می کنی

گر خدایی هست یا نه، من نمی دانم ولی

بوده یا نا بوده از او هم شکایت می کنی

هر نفس را شکر واجب باشد اما ای دریغ

شکر نشناسی و در هر دم شکایت می کنی

زخم بر خود می زنی مرهم به رویش می نهی

همزمان از زخم و از مرهم شکایت می کنی

گه به صوت زیر و گاهی بم صدایت بر هواست

از فرود و اوج و زیر و بم شکایت می کنی

آنقدر غم خورده ای شادی ز یادت رفته است

ناله و زاری کنان از غم شکایت می کنی

آسمان سینه ات دایم ز ابری تیره است

گاه رگباری و گه نم نم شکایت می کنی

ای که از این زندگی یکدم شکایت می کنی!!

از خودت جانا چرا پس کم شکایت می کنی؟؟؟

ای فلانی بی شکایت لحظه ای با خود نِشین

بی نقاب و صورتک یک بار هم خود را ببین

هر چه می خواهی، همانی، هر چه هستی، خواستی

می نیانداز هی به دوش دیگران هر کاستی

با خودت رو راست شو تا در خودت پیدا شوی

تو بدان جا می رسی که اکنون بدان سو می روی

گر خودت بشناختی این زندگی از آن توست

هر طرف جولان بده حالا جهان میدان توست

گِل بیا پیش از همه خود کن عمل بر حرف خویش

فرصت این زندگی را حالیا کن صرف خویش

 

علی رحیمی«گِل»

 

"یدی" مخفف و البته با کلاس شدۀ " یدالله "می باشد*





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 1:7 روز سه شنبه هفتم مهر 1388

متن کامل داستان شیخ بینا و شهر کور 

آخرین داستان از مجموعه"طنز این شیخ ها"





دسته بندی :




نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 3:54 روز یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

الوعده وفا

قول داده بودم که یه سفرنامه از سفرم با دوچرخه به شمال بنویسم . خوب چی بهتر از عمل به قول؟

بله، بنده هفته پیش با دوچرخه به همراه یکی از دوستان راهی شمال شدم.

اول از همه یه عکس از طبیعت زیبای مسیر ببینید تا ادامه اش رو بگم.

البته باید عرض کنم که کیفیت عکسها رو پایین آوردم تا با کاهش حجم امکان قرار دادنشون توی وب باشه

خوب این هم منم بعد از حدود ۸۰ کیلومتر رکاب زدن

و این هم یک سند معتبر که آقا ما به شمال رسیدیم.......

بله خلاصه اینکه یه مسیری که با ماشین ۳ ساعته میرن ما ۱۳ ساعته رفتیم  و اینکه تو سر بالایی ها اشکمون در اومد و تو سر پایینی ها چنان لذتی بردیم که قابل توصیف نیست و شاید تونستیم چنین لذتی رو در سر پایینی ها درک کنیم چون قبلش طعم سختی رو تو سربالایی ها چشیده بودیم. این هم پیام اخلاقی سفر !!

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 3:44 روز شنبه چهاردهم شهریور 1388

«خدا یک مفهوم است»

جنگ، نامی که به کشتاری پر از خون می نهند

جگنجو، نامی که بر یک فرد مجنون می نهند

زندگی، چیزی که آنجا هر چه عادت می شود

عده ای دیوانه بر آن نام قانون می نهند

خلط یک گوساله و شاش بز و مدفوع خر

گوییا این را طبیبان نام معجون می نهند

پاره شد آنجا، نمی دانم کجا! نامش چه بود؟

کاف و یک واوی که بعد از این دو یک نون می نهند

هر کسی اینجا فقط یک ذره فرمانبر نبود

بر سرش فرمانروایان نام ِ ملعون می نهند

حاکمان گر میلشان در یک جهت جنبان شود

بهر او بندی نوین در متن قانون می نهند

بگذریم از حاکمان که امروزه من بشنیده ام

عده ای از بازجویان میله در ک.... می نهند

سادگی، بیماری سختی که آن را دکتران

همتراز حصبه و تیفوس و طاعون می نهند

بیخیالی، مرهمی عالی که در دوران ما

بر دل بشکسته و بر قلب محزون می نهند

مادرم می گفت اینجا هر چه شد بی فایده

از قدیم ِ روزگار از خانه بیرون می نهند

حال گویا آدمیت هم ز نرخ افتاده است

زین چنین ارجی که بعضی ها به میمون می نهند

گفته بود اینجا اگر لب بر شکایت وا کنی

بر لبت جای شکایت، لفظِ ممنون می نهند

یا اگر بر کار خود باشی و دور از های و هوی

پیش ِ نامت موذی و مشکوک و مظنون می نهند

مادر ِ ما هم عجب چیزهای خوبی گفته بود

کز ازل پول فقیران، جیب قارون می نهند

هر چقدر هم ادعا داری که آدم زاده ای

عاقبت بر دوش تو خرجین و پالون می نهند

آخر ِ سر هم چو خر گشتی حسابی ای عزیز

بر سرت ای قهرمان یک تاج زیتون می نهند

گر فریبی کهنه شد  ای ساده دل غمگین مباش

چون که فردا در رهت دامی دگر گون می نهند

کم بیاری باختی ، کم هم نیاری احمقی

چون به هر صورت تو را در کیسه افزون می نهند

بار کج بر دوش و جانها بر لب و در کوره راه

گام ها را پیش هم رقصان و موزون می نهند

از ادب دور است  اما بنگرید اینها چه جور

چوبِ آن بگذشته را در کون ِ اکنون می نهند

قصه کوته کن گِل ناپخته کین جا همچنان

مردمان تقصیر خود بر چرخ گردون می نهند

علی رحیمی «گِل»





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 23:3 روز یکشنبه یکم شهریور 1388

تو را در اوج مستی می پسندم              تو را چونان که هستی می پسندم

از آنجایی که خیلی پر غروری                 تو را وقتی شکستی  می پسندم

                                   ********

تو را تا بینهایت دوست دارم                  شما را بی شکایت دوست دارم

ولی قدری صداقت هم بَدَک نیست            تو را قدر کفایت دوست دارم

                                   ********

از آنجایی که در بندت اسیرم                 چنین آرام و خوب و سر به زیرم

به جز نافهمی و جز بی شعوری             هر آن چیزی که خواهی می پذیرم

                                  ********

نوشتم در جهان جز دیو و دد نیست          نوشتم زندگی کی گفته بد نیست؟

برای آنکه سلطان جهان است                 ولی دیدم که او خواندن بلد نیست

                                  ********

تو را دیدم که خُم بر دست بودی              سوار خودرویی دربست بودی

بگفتی من خدا را می شناسم                گمانم خورده بودی، مست بودی  

 

علی رحیمی«گِل»  





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحیمی ; ساعت 1:43 روز سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

«خدا یک مفهوم است»

دلم به شکل عجیبی ز غصه خالی شد

چه حس خوب و قشنگی، چقدر عالی شد

دوباره پهن نمودم بساط نقش و خیال

تمام دور و برم ناگهان خیالی شد

تصوری ز گلستان به ذهن آوردم

زمین ِ بوم سپیدم به طرح قالی شد

خیال کردم اگر شادتر شود بد نیست

دوباره معجزه شد ، بوم پرتغالی شد

هوای آن به سرم زد که آب هم بکشم

ز بوم چشمه بجوشید، عجب زلالی شد

بگفتم این همه خلوت به دل نمی چسبد

به روی بوم ندیدی چه قیل و قالی شد

به رقص آمده بودم که ناگهان در بوم

طرب به پا شد و دیدم چه شور و حالی شد

خیال چشم سیاه تو در سرم افتاد

تمام هیبت نقاشی ام غزالی شد

به یادم آمد از آن گیسوان شب گونت

سیاه شد همه دنیا، جهان زغالی شد

چرا،چگونه،چه شکلی،چقدر،با چه دلیل؟

دوباره آمدی و جمله ها سوالی شد

تصور تو سبب شد دلم دوباره شکست

دوباره بوم سپیدم ز نقش خالی شد

بگفتم ای گِل ناپخته نقش تازه مزن

ببین که بوم سپیدت چقدر عالی شد

 

علی رحیمی «گِل»

پی نوشت: این شعر رو همین امشب گفتم  و اینکه نه تنها در خیال بلکه در دنیای واقع هم

به شکل کاملا آماتور و "من در آوردی" نقاشی میکشم و شدیدا لذت میبرم

شما هم امتحان کنید و بی هیچ اصولی تنها نقش خیالتون رو روی بوم پیاده کنید

خیلی کیف میده





دسته بندی :

لینک مطلب